![]() |
![]() |
|
| برای آدمای تنها |
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:35 توسط تنها |
|
|
خوشي زياد، لذت چشيدن طعم دل چسپ زندگي رو از ما ميگيره... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 18:23 توسط تنها |
|
|
نگه دگر به سوي من چه مي كني؟ چو در بر رقيب من نشسته اي به حيرتم كه بعد از آن فريبها تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا كه جام خود به جام ديگري زدي چو فال حافظ آن ميانه باز شد تو فال خود به نام ديگري زدي
برو...برو...به سوي او، مرا چه غم تو آفتابي... او زمين... من آسمان بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام به ناز روي شانه ي ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه مي كند در اين ميانه قلب من به حال او كمال عشق باشد اين گذشت ها دل تو مال من ،تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي چگونه ره نبرده اي به راز من؟ گذشتم از تن تو زانكه در جهان تني نبود مقصد نياز من
اگر به سويت اين چنين دويده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بي فروغ من خيال عشق خوش تر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي تو و شراب و دولت وصال او! گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد تن تو ماند و عشق بي زوال او!
"فروغ فرخ زاد" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 18:32 توسط تنها |
|
|
چه گريزي ست ز من؟ چه شتابي ست به راه؟ به چه خواهي بردن در شبي اينهمه تاريك پناه؟
مرمرين پله ي آن غرفه ي عاج! اي دريغا كه ز ما بس دور است لحظه ها را درياب چشم فردا كور است
نه چراغي است در آن پايان هر چه از دور نمايان است شايد آن نقطه ي نوراني چشم گرگان بيابان است
مي فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا كي؟ او در اينجاست نهان مي درخشد در مي
گر به هم آويزيم ما دو سرگشته ي تنها، چون موج به پنهايي كه تو مي جويي،خواهيم رسيد اندر آن لحظه ي جادويي اوج!
"فروغ فرخ زاد"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 12:3 توسط تنها |
|
|
نه چراغ چشم گرگي پير؛ نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه؛ مانده دشت بيكران خلوت و خاموش؛ زير باراني كه ساعتهاست ميبارد؛ در شب ديوانه ي غمگين؛ كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد.
در شب ديوانه ي غمگين؛ مانده دشت بيكران در زير باران، آه ، ساعتهاست؛ همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير؛ نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛ نه صفير باد ولگردي، نه چراغ چشم گرگي پير.
"م.اخوان ثالث"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:5 توسط تنها |
|
|
بيتو ته كوتاهي ست جهان در فاصله ي گناه و دوزخ. خورشيد همچون دشنامي برمي آيد و روز شرمساري جبران ناپذيري ست.
آه پيش از آن كه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي.
درختان جهل مصيبت بار نياكانند ونسيم وسوسه ايست نابكار. مهتاب پاييزي كفري ست كه جهان را مي آلايد.
چيزي بگوي پيش از آن كه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي.
هر دريچه ي نغر به چشم انداز عقوبتي مي كشايد. عشق رطوبت چندش انگيز پلشتي ست و آسمان سرپناهي تا به خاك بنشيني و برسرنوشت خويش گريه ساز كني. آه پيش از آن كه در اشك غرقه شوم چيزي بگوي هر چه باشد. چشمه ها از تابوت مي جوشند و سوگواران ژوليده آبروي جهانند.
عصمت به آينه مفروش كه فاجران نيازمندترانند.
خامش منشين خدا را پيش از آن كه در اشك غرقه شوم از عشق چيزي بگوي!
"احمد شاملو"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:49 توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دردی بالاتر از درد تنهایی نیست... .
|
| پیوندهای روزانه |
|
تنها آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|